|
کمک دارم غرق می شم... کسی نیومد؟!... کسی نمی خواد منو اینجا نگه داره؟!... دارم می رم پایینا!... واسه کسی اهمیت ندارم؟!... حتا واسه کسایی که کارشون امداد نجاته و پولشو می گیرن؟! عجب آدمایی!... عجب آدمیم که کسی بهم محل نمی کنه! یکی داره میاد از دور! چه فایده!... دیر رسید بی چاره! اصلاً شاید اومده که خلاصم کنه!! چقدر بدبینی پسر!...ولی درست همینه... ولی بالاخره که باید برم ته دریا! لاک پشت پیر منتظرمه بیچاره! خدارو خوش نمیاد نرم! آخرای عمرشه...شاید منم با خودش ببره ولی الان درکش نمی کنم!...زوده! من که خفه نمیشم...می شم؟!...من نفسه دلفین دارم!...به خودم اطمینان دارم! راهتو برو...توو دقیقه ی آخرم می تونی وضعیتو عوض کنی... اگه این وزنه باهام نبود اصلاً پایین نمیرفتم...نمی دونم خوبه یا بد!... دیگه تو آب غوطه ورم! زندگی شروع شد!! اینجا رو سطح پلانگتونه!...همینا منو سیر می کنه!...به همینا قانعم!...البته چیزی که نمی فهمم! پایین تر...یه چنتا ماهی دورم کردن...البته کمن...خیلی کم...تنهام... اینجا روشنه!...تمیزه!...ولی بجز چنتا ماهی که به منم نزدیک نمی شن چیز قشنگی نیست! ای کاش می تونستم با اونا باشم! یه چیزایی می بینم!...مثه موجود زنده نیست!...ولی می شه باهاش بازی کرد!...با همینا خوش میگذرونم! ماهیای گنده تحسینم می کنن.....چه پسر خوبو حرف گوش کنو آرومی!...امان از دست بچه ی شیطون من البته تو دلشون قربون صدقش می رن! بله!...ما شدیم سوژه!...ماهیای بزرگ طرف منم که هرجا می رن از من تعریف می کنن!... از این وضع خوشم نمیاد...دوست داشتم یکم از مسیر خودم اونورتر می رفتم شاید چهارتا حیون تازه دیدم! میرم پایین تر... یه ماهی مدتیه که باهامه...بیشتر وقتا...چه خوب!...تنها نیستم! حیف...اونم رفت...بالاخره باید میرفت!...به راه خودش!...مدار سهمی ما یه نقطه ی تلاقی داشت! البته اون زمان این چیزارو نمی دونستم! انگار شرایط روم تاثیر گذاشته!...قیافم داره عوض می شه ولی هنوز من منم!...همون پسر تنها! به این فکر می کنم که چرا من کس دیگه ای نیستم؟!...ها؟!...چرا اینم؟!...چرا مهیارم؟!...اگه کس دیگه ای بودم چه جوری بودم؟!...اصاً مهیار یعنی چی!؟...پشت سر هم بگی مفهومش یاهرچیش کمرگ میشه!...مثه تکرار گلابی...یادت می ره که گلابیه یا گل آبی یا چیزای دیگه! دارم می رم پایین تر... نور کم نشده... خودمم نور دارم! وارد یه فضای جدید شدم! همه از من توقع دارن... من ظاهر سازی می کنم...که وظیفه هامو انجام می دم!...ولی انگار واقعا انجام می دم!...آره همین جوره! دورو برم ماهیه بد زیاده...اذیتم میکنن...دوست دارم نابودشون کنم...ازشون متنفرم...ولی دلم به رحم میاد! اگه با اینا نباشم با کیا باشم؟!...ماهیه خوبم هست!...ولی به من کاری ندارن...بدا هم کاری ندارن... ولی من دوست دارم با یکی باشم... سعی خودمو می کنم...هر بار سعی می کنم به یکی نزدیک شم...ولی من واسشون اهمیتی ندارم... بودو نبودم فرقی نداره... نورم داره کمرنگ مبشه... پایین می رم به یه گرداب قیفی نزدیک می شم! همه از من توقع دارن که ازش رد شم...نا امیدم...نمی تونم...با وجود اینکه می دونم حتی بدون تلاش هم میشه ازش رد شد... رد می شم!...با زور زیاد!...با همه ی ماهیایی که قبلاً باهام بودن...چه خوب چه بد... ولی یه فرقی کرده... یه ماهیه دیگه اومد...نمی دونم خوبه یا بد... باهامه...همیشه...همیشه ی همیشه هم که نه... فکر کنم بتونم باهاش دوست بمونم! راستی چرا کسی به من نزدیک نمی شه؟!...منظورم اکثریته...نه همه... شاید منو یه کرم می بینن که به قلاب آویزونم...از من خوششون بیاد ولی دوستی با منو بدعاقبت بدونن! واسه همینه که دیونه ها و شجاع ها به طرفم میان...ولی به نظر نمی رسه که قصد استفاده از منو داشته باشن...چون من بد مزم!...و همچنین بدبین مثه همیشه.... من خودخواهم...چرا همرو ماهی می بینم خودمو آدم؟! ولی این کسی که میگم اومده رو مثل خودم می بینم! با هم میریم پایین... تازه داره اطرافم قشنگ می شه!... اطرافم چیزای قشنگه...ماهی...مرجان!...دریا!...صدف!...مروارید!...شقایق و ستاره ی دریایی!... اینا اینجا چی کار می کنن؟! هنوز تا کف دریا خیلی فاصلست... اینجا ما بین سخره ایم!...شاید واسه همینه... از دور محو نماشای این چیزا شدم به نظر زیبا میان...ولی از درونشون چیزی نمی دونم... خوبیه ماهی های قبلی این بود که خوبو بدشون معلوم بود ولی اینا... نباید نزدیکشون بشم...ممکنه از مسیر خارج شم...شایدم گم شم...بعدش اگه ببینم بد هستن خیلی بدتر می شه... اگه از مسیر غافل شم ممکنه با کله برم تو لاک لاکپشت! اینجا یه چیزی هست که با بقیه ی چیزا فرق داره... همه چیز منو به سمت پایین میبره...ولی یه چیز هست... نیروی ارشمیدش...منو نگه می داره...بهم انرزی می دهو روحیه که این مسیرو سریع طی نکنمو ازش لذت ببرم... ازش خوشم میاد...منو می تونه برگردونه بالا...البته دیگه نه تنها...خودشم هست... ولی وزنه ای که به پام وصله منو سنگینو سنگینتر می کنه و کاری از این نیروی ارشمیدسم بر نمیاد...البته نیرو ها هم زیاد از من خوششون نمیاد... ...دوست دارم یه گرداب بیادو منو از این وضع خلاص کنه...دوست دارم سریع تر به لاکپشت چشم انتظار برسم...دوست دارم دوباره تنها بشم...کنجکاوم ببینم اونجا چه شکلیه...وقتی زیر سنگا فسیل بشی چه جوری میشه! ولی...ولی دوستام می گن دوستت داریم... تنها دوستام...تعدادشون خیلی کمه...تازه یکیشونم دوره ولی می گن ما هستیم...خودتو نباز... منم سعی می کنم حرفشونو گوش بدم...ولی بدبینیم نمی زاره... شاید دروغ بگن...شاید دوستای واقعیم نباشن...شاید اونا هم به من اهمیتی ندن... اصلاً چه دلیلی داره که یکی به من اهمیت بده؟!... به یه قسمت می رسم که به چندتا کانال متفاوت راه داره... نباید اشتباه کنم... گرچه من به ندرت خودم با فکر خودم تصمیمی گرفتم... زود تحت تاثیر دیگران قرارمی گیرم...شاید با دوستام برم...خدارو چه دیدی... حالا امیدوارترم... فعلاً که به طور کامل تو یه راه نیستم... ولی در آینده ی نزدیک می رم... پایینو پایین تر... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:22 توسط kagash |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
اسممو عوض کردم...چیزی نیس...خوب می شم!...البت این اسم و یا به عبارتی لقبو سالیان درازیست که دارم...
لوگوشم درست کردم!...همین جاست!...بالا سرم! |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
انجمن xiii پارازیت نازک نارنجی 131-spits مهیار s مغزهای متفکر سمپاد کفشدوزک بدون کفش !!سرادر جنگل جهش تک پسر::قالب ساز |
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|